تاریخ : سه شنبه 13 فروردین 1392 | 10:09 ب.ظ | نویسنده : osam
شرح زندگانی اشو بر اساس گفته های خودش در كتابی به نام «اینك بركه ای كهن» به تفصیل بیان شده است.
  اشو در یازدهم دسامبر ۱۹۳۱ در روستای كوچوادا در استان مادیاپرادش هند دیده به جهان گشود. او از والدینش به عنوان زوجی عاشق و یك دل یاد می كند، و می گوید: «دوران كودكی من، دوران طلایی زندگی ام بود، روزگاری به معنای واقعی كلمه طلایی و ناب، روزگاری فراموش نشدنی.»

در سال ۱۹۳۸ در حالی كه پسر بچه ای هفت ساله بود، پدربزرگش را از دست داد. این اتفاق در حالی رخ داد كه پیرمرد بیمار سوار بر درشكه، سر بر روی پای نوه اش گذاشته بود و راهی طولانی را به سوی نزدیك ترین پزشك موجود در آن حوالی می پیمود.

«از سكوت آن لحظه چیزهای زیادی آموختم و دنیایی جدید در مقابل دیدگانم گشوده شد. »
اشو اظهار می دارد كه در سال ۱۹۵۲ یعنی در ۲۱ سالگی حالت روشن بینی (نیروانه) برای او حاصل شد. او می گوید:

«سالیان مدید، تلاش و تقلا نمودم و هر آنچه لازم بود انجام دادم، اما به آنچه می خواستم نرسیدم و اتفاقاتی كه انتظارش را داشتم رخ نداد. در حقیقت تلاش فراوان، خود مانعی بود برای رسیدن به هدف؛ جست و جو لازم بود، اما لحظه ای فرا رسیده بود كه كنكاش نیز باید كنار گذاشته می شد؛ در آن روز كاوش متوقف گردید و آن حادثه به وقوع پیوست و نیروی جدید خلق شد؛ نیرویی كه از هیچ جا و از همه جا می جوشید و سر بر می آورد. آن انرژی در درختان، صخره ها، آسمان، خورشید و هوا وجود داشت در حالی كه پیش تر تصور می كردم فرسنگ ها با من فاصله دارد و از من دور است.»

یكی از وقایع مهم زندگی اشو مهاجرت او در سال ۱۹۸۱ به آمریكاست. دلیل اولیه سفر او معالجه بود. ولی به دلیل استقبال زیاد، تصمیم گرفت آنجا بماند. مریدان اشو «سانیاسین» بعد از چهار ماه محلی را در یكی از نقاط آمریكا خریداری و شهری به نام «راجنیش پورام» بنا كردند. محبوبیت او در آمریكا فزونی یافت تا اینكه در سال ۱۹۸۵ از آمریكا اخراج شد. درباره اخراج او از آمریكا دو نظر وجود دارد. پیروان او معتقدند كه اشو كلیه ارزش های جامعه آمریكا! را زیر سوال برده و راهی جدید جلوی انسان ها قرار می داد. لذا سران آمریكا از او احساس خطر كردند! و او را اخراج نمودند. قول دیگری هم هست، گفته می شود اسناد سازمان اتباع خارج آمریكا كه توسط وزارت امور خارجه هند هم تایید شده است، نشان می دهند كه اشو به دلیل فساد اخلاقی از آمریكا اخراج شده است!

سرانجام اشو در ۱۹ ژانویه ۱۹۹۰ درگذشت.

پیروان او در این باره می گویند:
«اشو هرگز نه به دنیا آمد و نه مرد. فقط از ۱۱ دسامبر ۱۹۳۱ تا ۱۹ ژانویه ۱۹۹۰ به زیارت سیاره زمین آمد.


ب ـ آثار اشو
اشو ۷۰۰۰ سخنرانی و ۱۷۰۰ نوار ویدئو و كاست از خود بر جای گذاشته است كه در بیش از ۶۵۰ جلد كتاب انتشار یافته و تقریباً تمامی آنها به چندین زبان زنده دنیا ترجمه شده است. او خود هرگز كتابی ننوشت و تمام سخنرانی های خود را به صورت دیداری و شنیداری ارائه كرده است. كتاب ها را پیروان او گردآوری و چاپ كرده اند.

ج ـ شخصیت اشو
پیروان اشو بر این امر تاكید دارند كه اشو در دوران كودكی دارای احساسات عصیان گری، تمرّد و استقلال طلبی بوده است. اشو در كتاب «اینك بركه ای كهن» كه خاطرات فراوانی از كودكی خود نقل می كند، نسبت به همكلاسی ها، معلم، پدر، مادر و بسیاری انسان های دیگر از خود روحیه عصیان گری بروز داده است.

از سوی دیگر چنان كه از سخنان متعدد اشو بر می آید و همگی بر آن اتفاق دارند، او دارای شخصیتی بسیار متكبر و مغرور بود. به گونه ای كه حتی پیروان او می گویند ادعاهایش گوش فلك را كر می كرد و روح آدمی از شنیدن آن همه خودستایی آزرده می شد. او در جایی خود را استاد اساتید و مرشد مرشدان می خواند. در تعبیر دیگر خود را بالاتر از ماركس، لنین، مائو و حتی مسیح دانسته، می گوید:

«یافتن من پشت این صف طولانی كاری دشوار است. من تنها كافی هستم. همان طور كه وقتی مسیح بود كافی بود. وقتی با من هستی مرشد كافی است و اساساً تو با من هستی. برای من نیازی نیست مسیح یا بودا یا دیگری را واسطه كنی. فقط با من رو به رو شو. مستقیم به چشمان من نگاه كن... .

اشو خودش را در جایی این گونه توصیف می كند:
اشو واژه ای بسیار زیباست، باید آن را به واژگان هر زبانی افزود. در وهله اول همان صوتش زیباست:
اُشو، این واژه، احترام، عشق، حق شناسی و شكر را نشان می دهد. فقط یك واژه خشك مثل «عالیجناب» نیست. واژه ای بسیار دوست داشتنی و آشناست، تقریباً حال و هوای «محبوب» را دارد.
او همچنین برخلاف حضرت موسی «ده فرمان» صادر كرده است.

د ـ معشوق اشو
اشو وقتی جوان بود عاشق دختری شد به نام «شاشی». آن دختر در سال ۱۹۴۷ درگذشت. اما اشو معتقد است بر اساس قانون تناسخ او در قالب دختر دیگری به نام «وی وك» باز آمده است. او از این وضعیت تجربه هایی را نقل می كند.

هـ ـ تعالیم اشو
اصل اول: عشق (یا رابطه آزاد جنسی)

یكی از مهم ترین اصولی كه اشو به شدت بر آن تاكید دارد اصل عشق و عشق ورزی است. در واقع، عشق عصاره پیام اشو است. غیر از آنكه در جای جای گفتارش به عشق اشاره دارد كتاب های مستقلی در باب عشق هم دارد، از جمله: كتاب «یك فنجان چای» كه مجموعه اشعار اشو است و همگی با عشق شروع می شود. دیگری كتاب «عشق، رقص زندگی» است كه مجموعه مقالاتی در باب عشق می باشد.

او می گوید:

«عشق شوق وافر درونی است برای یكی بودن با كل. اگر درختی را از خاك بیرون بیاوریم و آن را از ریشه بكنیم؛ درخت، شوق عظیمی برای بازگشت به خاك و ریشه خود دارد و اگر باز نگردد می میرد. هنگامی كه لحظه یكی شدن با كل فرا می رسد، ناگهان ترس عظیمی وجود انسان را فرا می گیرد. زیرا انسان باید خودش را رها كند در عین حال كه احساس یكی شدن با كل بسیار زیباست، درهای جدیدی به سوی انسان گشوده می شود. در آنجا شعر متولد می شود و فضای عاشقانه ای حكم فرماست. عشق فی نفسه بسیار زیباست. عشق هدفی ندارد، مقصودی ندارد ولی تاثیری شگرف دارد، لذت بخش است، سرمستی خاص خود را دارد، عشق دیوانگی خاص خود را دارد، عشق قابل توجیه نیست. اگر از تو بپرسند كه چرا عاشق شده ای تنها می توانی بگویی نمی دانم، عشق رقص زندگی است».

اگر قصه عشق را از دیدگاه اشو پی گیریم، به جاهای جالب تر و باریك تر می رسیم. او بر این باور است كه عشق باید زمینی باشد. درست مانند درختی كه به دنبال خاك است. درخت محتاج ریشه در خاك است. عشق هم نیازمند ریشه در جسم است. اگر درخت، ریشه عمیق در خاك نداشته باشد هرگز حركتی به سوی آسمان در پیش نمی گیرد. هر چه درخت بیشتر اوج می گیرد ریشه اش بیشتر در زمین فرو می رود. این دو مانند دو سوی معادله اند. ارتفاع و ریشه باید متناسب باشند. عشق به پشتیبانی جسم نیازمند است. عشق در تضاد با هوس ها نیست . بلكه از آنجا شروع می شود. بلندی ها نقاط پست را هم در بر می گیرد. انسان آگاه انسانی است كه از جسم شروع كند و از جسم پلی بزند.
اشو باز هم پیش می رود و اظهار می دارد كه رسیدن به عشق تنها از طریق قطب مخالف امكان پذیر است.

اگر مردی به سوی زن جذب شود یا زنی به سوی مرد جذب شود،‌ این آغاز عشق است. مرد می تواند خاك عشق خود را در وجود زن پیدا كند و زن نیز. مرد تنها از طریق زن به هستی متصل می شود و زن از طریق مرد در هستی ریشه می دواند. این دو مكمل یكدیگرند و آنگاه كه در یكدیگر ادغام شوند، لذتی بزرگ وجود آنها را فرا می گیرد و احساس ریشه داشتن و متصل بودن می كنند. زن و مرد هر یك به مثابه دروازه های ورود به درگاه خداوند هستند. در عشق پیامی صادق است و آن این كه در تنهایی می میری. باید كنار هم باشید و با یكدیگر متحد.
اشو در كتابی تحت عنوان «سانترا تعلمیات كندالینی یوگا» جلد دوم به تفصیل درباره رابطه جنسیت و پیوند زن و مرد سخن گفته است.

زن چند كالبد دارد. كالبد اول زن، زنانه و كالبد دوم او مردانه است. مرد هم دارای چند كالبد است. كالبد اول مرد، مردانه و كالبد دوم او زنانه است. كالبد زن و مرد به تنهایی ناقص است و در تركیب با یكدیگر كامل می شود. وحدت این دو جنس به صورت خارجی صورت می گیرد. در این صورت آنها تن واحد و كالبد واحد می شوند.

پیداست كه از این سخنان چیزی جز سكس آزاد و معنویتی جز «معنویت سكس» به دست نمی آید. اشو در ادامه اظهار می دارد كه اگر زن بتواند با كالبد مردانه درونی خود پیوندی مبارك برقرار كند، از این آمیزش درونی سفر معنوی شروع می شود. مرد هم اگر بتواند با كالبد زنانه درونی خود پیوندی برقرار كند، لذتی همیشگی نصیب او خواهد شد. لذا باید اتحاد از بیرون به درون انتقال یابد تا غم و رنج برداشته و لذت و نشاط جای آن را بگیرد.

در جایی می گوید:

سكس بزرگترین هنر مدیتیشن است. این پیشكش تنتره به دنیاست. پیشكش تنتره از همه عالی تر است. زیرا كلیدهایی را در اختیارت قرار می دهد كه از پست ترین به عالی ترین استحاله پیدا كنی، كلیدهایی را در اختیارات قرار می دهد كه لجن را به نیلوفر آبی بدل كنی و عشق از آمیزش جنسی زاییده می شود.

تنتره می گوید:
تانترا، این فلسفه بزرگ شرق/ رابطه جنسی را مقدس می شمارد/ مهم ترین انرژی حیات!/ چون این انرژی آبستن تمام دگرگونی هاست./ نه، نباید آن را حقیر بشماری.
اشو می گوید:
تانترا فیلسوف بزرگ شرقی، آمیزش را مقدس و مهم ترین انرژی حیات می داند. كل دگرگونی قرار است از طریق این انرژی اتفاق بیفتد آن را نكوهش نكن.
نكته پایانی در باب عشق اینكه اگر كسی با دقت به دنبال متعلق عشق در آثار اشو باشد متوجه می شود كه از تمامی نوشته های اشو به دست می آید كه عشق متعلق ندارد بلكه خود عشق، خداست.


اصل دوم: نفی ذهن
یكی از اصولی كه اشو بر آن سر انگشت تاكید دارد، نفی ذهن است. او معتقد است ذهن همیشه عادت دارد همه چیز را به دو قسمت تقسیم كند و آن وقت به آن دو نگاه كند. ذهن هرگز توانایی دیدن كل را ندارد. این محدودیت بزرگ ذهن است كه همیشه بخشی از هر چیز را می بیند نه كل آن را. ذهن همیشه به قسمتی كه می بیند می چسبد و قسمت دیگر را از ترس پس می زند و به خاطر همین زندگی همیشه مملو از ترس و دلهره است.

ذهن بیمار است. ناآرامی، ویژگی ذهن است. ذهن هرگز برای انسان آرامش و صلح نمی آورد. ذهن نامصمم است. ذهن بلاتكلیف است. ذهن همیشه در تضاد و دوگانگی است. انسان مجموعه سه عامل است. یكی بدن كه حیات مادی است،‌ دیگری آگاهی كه همان روح است. میان این دو واقعیتی وجود دارد كه همان ذهن است. ذهن بزرگ ترین جنایت كار است.
چون پای انسان را به بدن بند می كند. این اصل پیامدهایی دارد؛ از آنجا كه ذهن در مكتب اشو جایگاه منفی دارد به دنبال‌ آن اشو به نقد فلسفه، علم و تكنولوژی می پردازد. او درباره فلسفه اعتقاد دارد كه فلسفه، ذهن را خیلی راضی می كند. آنها عمرشان را با فكر كردن هدر می دهند؛ بدون این كه مطلقاً كاری انجام دهند. فیلسوفان معمولاً كنار جاده ایستاده اند اما تصمیم نمی گیرند. اساساً ذهن یك فیلسوف بزرگ است به همین دلیل است كه بعد از هزاران سال فیلسوفان كار بزرگی انجام نداده اند.

اشو قصه سگی را تعریف می كند كه یك روز زمستانی زیر آفتاب لم داده است و سعی می كند دمش را با دندان بگیرد؛ به محض اینكه به دمش حمله می كند، دمش فرار می كند. او فكر می كند كه دمش نزدیك است و می تواند به دمش به آن برسد، او با هر بار تلاش بیشتر از دمش دور می شود، سپس می گوید كار فیلسوف شبیه به كار سگ است. سپس ادامه می دهد: آنها دیوانه اند چون همیشه به دنبال گرفتن دم خود می باشند. آنها با هیچ ترفندی نمی توانند دم خود را بگیرند زیرا مشكلی كه آنان دارند با ذهن و فكر حل نمی شود.

او می گوید فیلسوفان حرف های زیبا می زنند ولی همیشه سرگردان باقی می مانند. مثل این است كه كسی گرسنه باشد و شما از غذاهای خوشمزه حرف بزنید او هرگز سیر نمی شود. فلسفه فقط فهرست غذا می دهد. غذا در اختیار انسان قرار نمی دهد. فلسفه ور رفتن به ذهن است. فكر كردن یك كار صرفاً تجملی است و نظریه بافی است. فلسفه ربطی به واقعیت ندارد اما باید دانست كه امروز فلسفه در حال مرگ است.
اشو همچنین به نقد علم و تكنولوژی هم مبادرت كرده است. او معتقد است انسان متمدن همیشه در حال دیوانگی است؛ زمین اكنون یك دیوانه خانه بزرگ است و این خاصیت تمدن و تكنولوژی است. انسان چون نمی تواند ذهن خود را ببندد؛ به سوی صنعت و علم روی می آورد. علم چیزی جز تهدید و ترس نیست.

كودكی كه به دنیا می آید پاك است. این پاكی محكوم به زوال است. زیرا در این دنیای آلوده، محافظت از پاكی كودك بسیار مشكل است. جهان امروز بسیار نیرنگ باز و فریب كار است. تاسیس مدارس و دانشگاه ها به همین دلیل است. زیرا‌ آنها راه فریب كاری را نشان می دهند. این گونه آموزش ها كه نتیجه آن علم و تكنولوژی است، راه فریب كاری و آلودگی را آموزش می دهد و پاكی را از كودك می گیرند.

اشو حتی براساس نقد ذهن به نقد استدلال برای خدا هم می پردازد. او معتقد است انسان تنها با قلب به خدا می رسد. ذهن و استدلال همیشه نیمه چیزها را نشان می دهند و خدا كل است. تنها از طریق دل می توان خدا را مشاهده كرد. انسان باید خنثی باشد نه اینكه با باورها خود را تقسیم كند. باورها، عقاید و استدلال ها انسان را تقسیم می كنند و از وحدت دور می سازد. كسی كه می داند و می بیند هرگز با استدلال اثبات نمی كند.

و نیز او به شدت ضد عقل است:
«عقل را فراموش كن و بگذار عشق،‌ مركز تو، آماج تو باشد. هر ناكامی می تواند به كامیابی مبدل شود، و هر احتمالِ شكستی برای عقل می تواند به توفیقی برای دل بدل گردد.

یكی از چیزهایی كه اشو با دیده نفی نگاه می كند شریعت است. اشو معتقد است هر مذهبی سه بعد دارد؛ شبیه به مفهوم تثلیت. سطح اول مذهب، شریعت است. شریعت می تواند زنده باشد یا مرده و آنگاه كه بودا و محمد زنده بودند، شریعتِ آنها زنده بود. اما وقتی آنها از دنیا رفتند از شریعت آنها تنها یك نعش ماند. نعش به بدن واقعی شبیه است اما در آن زندگی جاری نیست، لذا یك بدن دروغین است. شریعت نوعی عوام گرایی، آداب و رسوم و مذهب رسمی است. چنین مذهبی هیچ تاثیری ندارد و چنین مذهبی فقط یك خصلت سیاسی دارد و این چیزی بسیار خطرناك است زیرا سیاستمدار یك اهریمن است مثل گاندی. شریعت بعد بیرونی دین است و یك مذهب مرده است كه هیچ گونه طراوتی ندارد. تمام ایسم ها از شریعت بر می خیزد. موش در رفتارش قابل خلاصه شدن است. او عمق و درون ندارد. عوام به مانند موش اند و شریعت نیز.

اما بعد دوم دین، حقیقت است به معنی درستی و راستی. حقیقت، روح هر مذهب است و تنها با طریقت (بعد سوم) می توان به آن رسید. طریقت یك راه و روش است كه انسان را به مركز كه حقیقت است می رساند.

اشو می گوید:

این كلمه را به یاد داشته باشید: در شریعت شما بیچاره می مانید چون در كنار یك پیكر بی جان قرار می گیرید.
اشو به این اندازه اكتفا نمی كند و هر قانونی را به استهزاء می گیرد. می گوید:

آه كه زندگی تا كجا گسترده و بیكران، شگفت انگیز/ اسرار آمیز است./ نه، تن به قالب تنگ یك قانون یا مثال نمی سپارد./ تمام مثال ها قاصرند، بس حقیرند؛/ نه نمی توانند زندگی و توان های زنده آن را دارا باشند./ بنابراین دانستن قانون طلایی بسیار پر اهمیت است،/ قانون طلایی این است كه هیچ قانون طلایی وجود ندارد.

باز در جای دیگر می گوید:
زندگی واقعی را/ می توان به نوعی هرج و مرج تلقی نمود./ می گویم به «نوعی» چون/ این هرج و مرج، نظم خود را با خود دارد./ از اصولی پیروی نمی كند، چون به هیچ اصلی نیازمند نیست./ زندگی بنیادترین اصل را در ذات خود دارد./ او از هر گونه اصل بیرونی بی نیاز است.
نتیجه ای كه از این گفته ها به دست می آید، چیزی جز روح عصیان و سركشی نیست و این دقیقاً همان چیزی است كه اشو از آن به شدت حمایت می كند. او می گوید:

تمرّد وحشت می آفریند و اطاعت طمع و در این میان روح آدمی به اسارت و بردگی كشیده می شود. این انسان نماها، گاهی خود را در لوای مذاهب پنهان می كنند و تمنیّات خود را در این قالب برآورده می سازند در حالی كه مذهب حقیقی نه تنها هیچ گونه ارتباطی با بردگی و اسارت ندارد؛ بلكه سراسر قیام است و طغیان، به اعتقاد من شهامت اساسی نیاز انسان است. در حال حاضر ما محتاج انسان های شجاعی هستیم كه بتوانند همه این سیاست ها را كه همچون بیماری در آگاهی آدمی ریشه دوانده اند، ریشه كن سازند. مدت های مدیدی است كه بشریت به بند كشیده شده و اكنون زمان آن فرا رسیده كه برای همیشه از آن رها شود و این روند خاتمه یابد.

این همان عصیانی است كه اشو آن را به گونه های مختلف تشبیه می كند و در دوران كودكی در خود او وجود داشت.


منبع:افکار نیوز



طبقه بندی: اجتماعی، دانستنیها،
برچسب ها: (زمزمه های شیطانی اشو)،